خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





sir_ken_robinson) TED) - سخنراني آقاي كن رابينسون در TED

      برای مشاهده ی چند مورد از سخنزانی های کن رابینسون روی لینک زیر کلیک کنید.






         



    ترجمه چند کنفرانس از آقای کن وجمع بندی:


    سخنراني آقاي كن رابينسون در TED:
    من اهميت زيادی به آموزش و پرورش می دهم، و فکر می کنم همه ما همينطوريم. برايمان تا حدی اهميت عظيمی دارد برای اينکه اين آموزش و پرورش است که قراره ما را برای اين آينده ای آماده کند که نمی توانيم درکش کنيم. اگه بهش فکر کنيد بچه هايی که امسال مدرسه را شروع می کنند در سال 2065 بازنشسته می شوند. هیچ کس روحش هم خبر ندارد ، که دنيا چه شکلی خواهد بود حتی تا پنج سال ديگه. و با اين حال قراره اين بچه ها را برای آن موقع آماده کنيم. پس اين غير قابل پيش بينی بودن، از نظر من، شگفت آوره.

    و سومين موضوع هم اينکه با همه اين احوال همه ما روی اين توافق داريم که کودکان چه قابليت های خارق العاده ای دارند. مثل قابليت های آنها برای نوآوری.  همه بچه ها دارای استعدادهای فوق العاده اند. و ما آنها را سرکوب می کنيم. به طرز خیلی بی رحمانه ای. پس می خواهم درباره آموزش و پرورش صحبت کنم و می خواهم درباره خلاقيت صحبت کنم. نظر من اينه که امروز خلاقيت به اندازه سواد خواندن و نوشتنن داشتن در آموزش و پرورش مهمه، و بايد به همان شکل با آن برخورد کرد و به آن جايگاه داد. 
    من اخيراً يک داستان عالی شنيدم - عاشق تعريف کردنش هستم - درباره يک دختر کوچولو که سر کلاس نقاشی بود. شش سالش بود و ته کلاس نشسته بود و نقاشی می کشید و معلمش می گفت که این دختر کوچولو به ندرت به درس توجه می کرد، ولی در اين درس داشت توجه می کرد. معلم که اين موضوع برايش خيلی جالب بود، رفت بالای سر دخترک و پرسيد «چی می کشی؟» و دخترک گفت «دارم عکس خدا رو می کشم» بعد معلم گفت «اما کسی که نمی دونه خدا چه شکليه» و دخترک جواب داد «تا يک دقيقه ديگه می فهمند چه شکليه» 
    چيزی که در همه اينها مشترکه اينه که بچه ها شانس خودشان را امتحان می کنند. اگر نمی دانند، امتحان می کنند. اونها از اشتباه کردن نمی ترسند. حالا من نمی خواهم بگم که اشتباه کردن با خلاق بودن يک چيزه. اما چيزی که می دانيم اينه که اگه آماده اشتباه کردن نباشيد، هيچ وقت هيچ فکر نابی به ذهنتان نمی رسد. و تا وقتی که بچه ها بزرگ می شوند، بيشتر آنها اين قابليت را از دست داده اند. تبديل به کسانی شده اند که از اشتباه کردن می ترسند برای آن که سیستم آموزشی سیستم کار خانه ای است و بچه ها را مثل یک کارخانه یک شکل می کند و این همان سرکوبی خلاقیت هاست که سال به سال که بچه ها در سیستم آموزش گذشته بزرگ می شوند بیشتر سرکوب تر و کم رنگ تر می شود . و در ضمن شرکت هایمان را هم همين شکلی اداره می کنيم. ما اشتباه را تبديل به گناه می کنيم. و حالا داريم سيستم های ملی آموزش و پرورشی را اداره می کنيم که در آنها اشتباه کردن بدترين کاریه که می توانيد بکنيد. و نتيجه اش اينه که مردم را پرورش می دهيم که از ظرفيت های خلاق خود بیرون بيايند. پيکاسو  گفته که همه کودکان هنرمند به دنيا می آیند. مسئله اين است که در حال بزرگ شدن چطور هنرمند بمانيم. من شديداً به اين اعتقاد دارم: که ما به سمت خلاقيت رشد نمی کنيم. بلکه از خلاقيت به سمت بیرون رشد می کنيم. يا در واقع از خلاقيت بيرون پرورش پيدا می کنيم. خب چرا اين طوره؟
    در بالا رياضيات و زبان قرار دارند، سپس علوم انسانی، و در پایین هم هنرها. همه جای دنيا. و تقريباً در همه این سيستم ها هم سلسه مراتبی درون هنرها وجود دارد.  هیچ سيستم آموزش و پرورشی روی زمين وجود ندارد که هر روزبه بچه ها هنر ياد بدهد همانطوری که به آنها رياضی ياد می دهيم. چرا؟ چرا اينطور نيست؟ من فکر می کنم اين موضوع خيلی مهمیه. به نظر من رياضی مهمه، ولی هنر هم همينطور. بچه ها اگه اجازه داشته باشند هميشه هنر های خود را بروز می دهند. همه ما اينطوريم. همه ما بدن داريم، حقيقتش، اتفاقی که می افته اينه که همينطور که بچه ها بزرگ می شوند، ما پرورش آنها را به تدريج از کمر به بالا انجام می دهيم. و بعدش فقط روی سرشان تمرکز می کنيم. و متمايل به يک سمت از سرشان.
    اگه يه موجود فضایی بوديد و از آموزش و پرورش ديدن می کرديد، و می پرسيديد «برای چيه، آموزش و پرورش عمومی؟» گمانم باید نتیجه می گرفتید -- اگه به نتیجه آن نگاه کنید، اینکه چه کسی با این روش موفق می شود، چه کسی همه کارهایی را که باید، انجام می دهد، چه کسی همه صد آفرین ها را می گيرد، برنده ها چه کسانی هستند -- گمانم بايد نتيجه می گرفتید که تمام هدف آموزش و پرورش عمومی در سرتاسر جهان اینه که اساتید دانشگاه توليد کنه. غير از اينه؟ آنها کسانی هستند که سر از بالای هرم در می آورند. ولی می دانید، این درست نيست که آنها را به عنوان نقطه اوج دستاورد بشر ستايش کنيم. آنها فقط نوعی از زندگی هستند، نوعی ديگر از زندگی. ولی نسبتاً جالب هستند. به تجربه من يک چيز جالب درباره استادها هست -- نه همه شان، ولی معمولاً -- آنها در کله شان زندگی می کنند. اون بالا زندگی می کنند، و کمی هم متمايل به يک سمت. آنها مستقل از بدنشان هستند، می دانيد، یک جوری واقعاً به بدنشان به عنوان نوعی وسيله نقليه برای کله شان فکر می کنند، راهیه برای رساندن کله شان به جلسات. راستی اگه شواهد واقعی برای تجربه بيرون از بدن می خواهید، خودتان را به يک کنفرانس علمی چند روزه ببرید با دانشگاهیان ، جا افتاده و شب آخر کنفرانس با آنها به مهمانی بروید و آنجا خواهید ديد مردان و زنان بزرگ در حالی که به نحوی پريشان دور خودشان می پيچند، بدون هماهنگی، منتظراند تا مهمانی تمام شود تا بتوانند بروند خانه و درباره اش مقاله بنویسند.
    سيستم آموزش و پرورش ما مبتنی بر مفهوم قابليت علمیه. و اين دليل داره کل سيستم که اختراع شد -- در سرتاسر جهان هيچ سيستم آموزش و پرورش عمومی نبود واقعاً، تا قبل از قرن نوزدهم همه آنها به وجود آمدند تا پاسخگوی نيازهای صنعتی شدن باشند. برای همین سلسله مراتب آن ريشه در دو ايده داره. اول اينکه آن درس هایی که بيشترين فايده را برای کار داشتند در بالا قرار می گیرند. برای همين احتمالاً خيلی آرام دور رانده می شديد از بعضی چیزها در مدرسه وقتی بچه بودید، چیزهایی که دوست داشتید، با اين توجیه که در آن زمینه هیچ وقت يک کار درست و حسابی پیدا نمی کنید.هنر را ول کن، هنرمند نمی شی. نصيحت های خیرخواهانه -- اما به کلی اشتباه. تمام دنیا درگیر يک انقلابه. و دوم قابليت علمیه، که واقعاً تسلط پيدا کرده بر ديد ما از هوش چرا که دانشگاه ها سيستم را در تصوير خودشان طراحی کردند. اگه بهش فکر کنید، تمام سيستم آموزش و پرورش عمومی در همه جای جهان، يک فرایند طولانی برای ورود به دانشگاهه. و نتیجه اش اینه که خیلی از افراد بسيار با استعداد، نابغه و خلاق، فکر می کنند که اینطور نيستند، چون آن چیزهایی که در مدرسه خوب بلد بودند، برای کسی ارزشمند نبود، يا حتی ننگ به حساب می آمد. و فکر می کنم که ديگه نمی توانیم هزينه ادامه این روش را بپردازیم.
    طبق آمار يونسكو در 30 سال آينده، تعداد افرادی که فارغ التحصيل خواهند شد در سرتاسر جهان بيشتر از تمام افرادیه که از ابتدای تاریخ تا کنون از طريق آموزش و پرورش فارغ التحصیل شده اند. آدم های بيشتر، و این ترکيبیه از تمام چیزهایی که درباره اش صحبت کردیم -- فناوری و اثر تحول آفرینش روی کار، و ساختار جمعِت و انفجار بزرگ جمعیت ناگهان، مدرک ها دیگه ارزشی ندارند. وقتی من دانشجو بودم، اگر مدرک داشتید، کار داشتید. اگر کار نداشتید به خاطر این بود که نمی خواستید داشته باشید. ولی این روزها بچه هایی که مدرک دارند خیلی وقت ها بر می گردند خانه و به بازی های رايانه ای شان ادامه می دهند، چون حالا آن کاری که قبلاً ليسانس می خواست، فوق لیسانس می خواهد، و کاری که قبلاً فوق لیسانس می خواست دکترا می خواهد. نوعی فرايند تورم علمیه. و نشانگر اینه که کل ساختار آموزش و پرورش زير پایمان در حال تغییره. ما بايدبر ديدمان از هوش به کلی یک بازنگری کنِم .
    ما سه چیز درباره هوش می دانیم. اول اينکه متنوعه. فکر کردن ما درباره دنيا به همه روش هایی است که دنيا را تجربه می کنيم. ما تصویری فکر می کنيم، صوتی فکر می کنیم، و حرکتی فکر می کنیم. به شکل مجرد فکر می کنیم، به شکل حرکت فکر می کنیم. دوم اينکه هوش پویا ست. اگه به تبادلات مغز انسان نگاه کنيد، همانطور که از تعدادی از سخنرانان شنیدیم، هوش به طرز شگفت آوری تبادلیه. مغز به قطعات مختلف تقسيم نشده. در واقع خلاقيت:که من آن را فرایند داشتن ايده های ناب و با ارزش تعريف می کنم -- بيشتر وقت ها از طريق تبادل میان روش های مختلف دیدن پدید می آيد.
    و سومین موضوع درباره هوش اینه که، منحصر به فرده. من دارم روی يک کتاب کار می کنم با عنوان «شکوفایی»، که مبتنی است بر يک سری مصاحبه که با مردم داشتم درباره اینکه چگونه استعدادهايشان را کشف کردند. برايم خیلی جالبه که چطور این افراد به اينجا رسيدند. در حقيقت از يک گفتگو شروع شد که با يک خانم خارق العاده داشتم که شايد بيشتر مردم درباره اش نشنيده اند، اسمش جیلین لین (Gillian Lynne) است. بعضی ها شنيده اند. او يک طراح رقصه و همه کارهايش را می شناسند. نمايش های «گربه ها» (Cats) و «شبح اوپرا» (Phantom of the Opera) را انجام داده. اون شگفت انگيزه. من قبلاً عضو هيأت مديره باله سلطنتی انگلستان بودم، همانطور که می بينيد. به هر حال، من و جیلین يک روز با هم ناهار می خورديم و من گفتم، «جيلين، چی شد که تونستی رقاص بشی؟» و اون گفت خيلی جالب بود، وقتی که مدرسه می رفت واقعاً کسی بهش اميدی نداشت. و مدرسه اش در دهه 30 به پدر و مادرش نامه نوشت که «ما فکر می کنیم «جیلین دچار نوعی اختلال يادگیری باشد». اون نمی توانست تمرکز کنه. همه اش وول می خورد. فکر کنم اگر امروز بود می گفتند که اون ADHD(اختلال عدم تمرکز) دارد. مگه نه؟ اما این دهه 1930 بود، و ADHD هنوز اختراع نشده بود. يک بيماری قابل داشتن نبود. مردم متوجه نبودند که می توانند آن را داشته باشند.
    به هر حال او به ملاقات يک متخصص رفت. در یک اتاق که با بلوط تزئين شده بود. و او با مادرش آنجا بود، و او را راهنمایی کردند که روی يک صندلی در ته اتاق بنشيند، و همانجا نشست برای 20 دقيقه تا این مرد با مادرش درباره همه مشکلات جیلین در مدرسه صحبت می کرد. و در آخرش برای اینکه مزاحم مردم می شد، مشق هايش هميشه دير می شد، و ... و در آخر، دکتر رفت و نشست کنار جیلین و گفت «جیلین، من به همه اين چيزهايی که مادرت گفته گوش دادم و حالا باید باهاش خصوصی حرف بزنم» اون گفت «همينجا صبر کن، ما برمی گردیم، زياد طول نمی کشه.» و آن ها رفتند و تنهايش گذاشتند. اما در حالی که از اتاق بيرون می رفتند، اون راديویی را روشن کرد که روی میز کارش بود. و وقتی آنها از اتاق بيرون رفتند، او به مادرش گفت، «فقظ بايستيد و تماشايش کنيد.» و لحظه ای که از اتاق خارج شدند، می گفت روی پاهايش بود، و با موسيقی حرکت می کرد. و يک چند دقيقه ای نگاهش کردند و او برگشت و به مادرش گفت، «خانم لين، جيلين بيمار نيست، او يک رقاص است. او را به مدرسه رقص ببريد.»
    پرسيدم «بعدش چی شد؟» گفت «مادرم همین کار را کرد. نمی توانم به زبان بياورم که چقدر خارق العاده بود. ما وارد يک اتاق شديم که پر بود از آدم هایی مثل خودم. آدم هایی که نمی توانستند يک جا آرام بگيرند. آدم هایی که برای فکر کردن احتیاج به حرکت کردن داشتند».  او بعد از مدتی برای پذيرش در مدرسه سلطتنی باله اقدام کرد، او يک تک رقاص شد، و مسير شغلی شگفت انگیزی داشت در مدرسه باله. بعداً فارغ التحصيل شد از مدرسه سلطتنی باله و شرکت خودش را راه اندازی کرد، شرکت رقص جيلين لين، با Andrew Lloyd Weber آشنا شد. او مسئول برخی از موفق ترین کارهای نمايشی موزيکال در تاریخ بوده، ميلون ها نفر از کارهای او لذت برده اند، و اون يک ميليونر ثروتمنده. اگه کس ديگه ای بود ممکن بود به اون چند تا قرص می داد و می گفت که آرام تر باشه.
    سيستم آموزش و پرورش ذهن های ما را معدن کاوی کرده به همان شکلی که ما در معدن های زمين کاوش می کنيم: به دنبال يک کالای خاص. و برای آینده، این به درد ما نمی خوره. ما بايد بازنگری داشته باشيم بر اصول بنيادی که طبق آنها فرزندانمان را آموزش می دیم. يک جمله زيبا از Jonas Salk بود که گفت «اگر تمام حشرات از کره زمين محو شوند، به 50 سال نمی کشد که تمام حيات در کره زمين از بين خواهد رفت. اما اگر تمام انسان ها از کره زمين محو شوند، در عرض 50 سال تمام گونه های حيات شکوفا می شوند.» و اون راست می گه.
     که قابليت های خلاق خودمان را ببينيم با همان غنایی که دارند، و ببينيم فرزندانمان را برای اميدی که هستند. و وظيفه ما اينه که تمام وجودشان را تربيت کنيم، که بتوانند با اين آينده رو به رو شوند. در ضمن - ما ممکنه این آينده را نبينيم، اما آنها می بينند. و وظيفه ما اينه که به آنها کمک کنیم که آن را به خوبی بسازند. 
    آینده معلوم نیست و همین طور مسیر رشد بچه ها هم معلوم نیست پس بهتره ما به سیستم کشاورزی روی بیاوریم و محیط را برای فرزندان آماده کنیم و منتظر رشد آن ها بمانیم. 




    گرد آورنده: اگر یک خاک حاصل خیز باشد هرگاه که در آن دانه ای بکارید جوانه خواهد زد و هر کدام میوه ی خود را خواهد داد ، اما اگر با سیستم صنعتی پیش برویم با هر داده ای به کارخانه وارد شویم با یک جواب ، فقط و فقط با یک جواب از ان خارج می شویم.
     هر کسی در یک موضوعی توانایی دارد و در سنی که خودش احساس نیاز کندآماده تحصیل در دانشگاه می شود اما زمان آن مهم نیست، مهم این است که اکر علاقه وجود داشته باشد توانایی هم وجود دارد و آن گاه فکر باز و خلاق ایجاد می شود.

                

    منابع:


    http://www.thinkingacademy.org


    گرد آورنده : سید شهروز میرحسینی


    این مطلب تا کنون 4 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : آموزش ,پرورش ,کنيم ,تمام ,مدرسه ,سيستم ,سيستم آموزش ,خارق العاده ,پرورش عمومی ,سرتاسر جهان ,اتاق بيرون ,
    sir_ken_robinson) TED) - سخنراني آقاي كن رابينسون در TED

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر